تبليغاتX
شاپرک

شاپرک

 

مرغکی...

که آواز از یادش رفته!

پرواز..در گلوگاه تنهایی اش زنده به گور گشته...

چشمان ریز و تیزش روشنای همیشه را از دست داده..

و از چه چهه اش تنها  جیک های خفه (!) مانده!

همانم..

به یاد آوردی؟

 

 

+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387 1:38 توسط یاسمین |


 

دلم که میگیرد

خورشید می شود آبنبات چوبی ام که چوبش کنده شده..

ماه می شود قرص های نعنایی که دوران کودکی ام را شیرین می کرد..

روشنای سحرگاهم کو؟

 تو ندیدی اش که از کدامین سو رفت؟

بگو به من...

به من جرعه ای نور بده...

چیز دیگری نمیخواهم از تو...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387 22:52 توسط یاسمین |


 

یک . . .

دو . . .

سه . . .

چه حس دل انگیزی . . .

گورکن با بیل کهنه و سردش . . .

بر جسمِ من در گور . . .

خاک می ریزد . . .

خاک می ریزد . . .

                   ساحره

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387 17:21 توسط یاسمین |


 

و دیدم نقش نان را...

بر خطوط دستان پینه بسته ای...
که دانه می پاشید بر زمین شخم زده ای که صداقت آینه ها را نمایان می ساخت..


و دیدم نان را..
در دستان کوچک کودکی که در نانوایی
با اسکناسی چروک خرده و لبانی بی لبخند ایستاده بود..


و دیدم نان را..
در بساط نان خشکی هایی که چرخ دستی هایشان گواه تمام دردهای ناتمام بشریت است..
و دیدم نان را..
بر سفره ی نیمه تهی هر درویش..

 

پ.ن. بعد از مدت ها این جا به روز شد...با شعری که فالبداهه به ذهنم رسید..

 

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387 12:39 توسط یاسمین |


 

- صداي چي مياد؟؟؟

- صداي پاي اون آقا گنده هه...

كه با پاهاي غول آساش از در خونه مون با عجله رد ميشه...!

.

.

.

- صداي چي مياد؟؟؟

- صداي يه پرنده ي كوچيك...

كه همين الان پشت پنجره ي اتاق نشست و...

خيلي زود با عجله پريد و رفت...!

.

.

.

- صداي چي مياد؟؟؟

- صداي جيغ اون خانومه...

كه طبقه ي پايين خونه ي ما ميشينه...

جيغ كشيد و گفت:

- سوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــك !!!

.

.

.

- صداي چي مياد؟؟؟

- صدا؟؟؟

صدايي نمياد!!!

- چرا! صدا مياد؟؟؟ صداي چيه؟؟؟

- شايد صداي قلب منه...!

كه همين الان داشت باهام حرف مي زد...

تو چرا گوش كردي فوضــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول؟؟؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387 20:46 توسط یاسمین |


 

 آه...حالم ازت بهم می خوره دختر...!

نه به خاطر اینکه به طرز نکبت آمیزی از من بهتری...!

و نه به خاطر اون روزها...!

روزهای مسخره ی پیاده روی های طولانی...!

آه...حالم ازت بهم می خوره دختر...!

نه برای اینکه من لب های غنچه ای ندارم...!

و چشم های پر از شیطنت و جذاب...!

و صدای زیری که نگاه هر کسی که بخوامو جلب کنه...!

اینو که حتی کلاغم می تونه داشته باشه...!

باور کن حالم ازت بهم می خوره دختر...!

حتی با وجود پوتین های قشنگی که می پوشی...!

حتی با وجود اینکه از من قدبلند تری...!

سعی نکن لبخندهای معصومانه بزنی...!

یا منو با لحن مهربونت فریب بدی...!

دیگه گول خوردن در کار نیست دختر...!

حالا دیگه حالم ازت بهم می خوره...!

نه برای اینکه یک رقیب عشقی هستی...!

نه برای اینکه از من بهتری...!

فقط برای اینکه سوءاستفاده کردی...!

همون طور که گربه از نبودن صاحب خونه سوءاستفاده میکنه...!

آره درسته...!

حسابی حالم ازت بهم می خوره دختر...!

حالا میتونی با خیال راحت هر روز لبخند بزنی...!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 0:54 توسط یاسمین |


 

 

تمام سگرمه های عالم

کم می آورند...

وقتی تو با لحن شیرینت بگویی:

"بسه دیگه،

بیا آشتیییییی !!!"

 

یاسمین

 

+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387 19:47 توسط یاسمین |


 
 
 

روزی که رفتی

هوا چه بارانی بود....

و اشک های من چه غریب!!!....

 

/خرداد ۸۵/

"یاسمین"

+ نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387 15:13 توسط یاسمین |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin